تبلیغات
مرجع اطلاعات - داستان زندگیه قلب یک بیگناه ....

مرجع اطلاعات

داستان زندگیه قلب یک بیگناه ....
http://th01.deviantart.com/fs10/300W/i/2006/105/f/1/blessed_by_a_broken_heart_by_desnaturada.jpg

چی ؟ دلم ؟ چشه ؟ ... ها ؟  آهان ... نه !  این قلبمه ... همینو میگی که کوچیکه دیگه ؟ همونی که چند تا خَش مَش روش هست ، آره ؟  همون که 1نفر  توش زندگی میکرد و بدون اینکه اجارشو بده ، ولی خوب کوچیک بود ، گویا یه جای بزرگتر پیدا کرده ... نه ! من ازش خبری ندارم از دوست و آشناها دورا دور یه چیزایی فهمیدم . ...   اِ ...واستا ... واستا ...  راستی ، یه قاب عکس جا گذاشته ... اینجا ... رو دیوار ... ایناهاش ... بیا ، بگیرش .

ادامه متن در ادامه مطلب


نه ! نه ! ببرش من چندتا ازش دارم . .. چی ؟ آخه لازمشون داشتم ... واسه چی میخواستم ؟؟ آخه میدونی چیه ؟! ... وقتی که رفت قلبم یه هو خالی شد ... خوب خیلی کوچیک بود ... فقط جای یه نفرو داشت ... وقتی که خالی شد ... تنها شد ... سرد شد ... خشک شد ... ترک خورد ... خون اومد ... خیلی دردش میومد طفلکی ... من وقتی دیدم انقد غمگین شده بهش یه مستاجر جدید معرفی کردم ... با اکراه قبول کرد ... مستاجره مستقر شد ولی ... ولی فایده نداشت ... قلبم روز به روز سرد تر میشد و غمگین تر ... زخماشم عمیق تر میشدن ... 3 یا 4 نفر دیگه اومدن و بیرونشون میکرد ... همشم آدمای فقیرو انتخاب میکرد ... پولدارارو  راه نمیداد ... میترسید ... نمیدونم از چی ... شاید از اینکه میترسید یه کسی رو فراموش کنه ... یه دفه که رفتم بهش سر بزنم دیدم که همه جاهاش زخمه به جز یه جا ... اون جایی که عکس مهمان اول جا مونده بود ... !  منم یه عالمه از روش کپی کردم و به تمام در و دیواراش چسبوندم ... زودِ زود خوب شد ... یه دفه خیس شد ... فک کنم گریه کرد ... آخه تازه یادش اومد که واسه چی تا حالا  اینقد ناراحت بوده ... .

چی ؟؟ اسمش ؟ آره میدونم ... آخه با من درد و دل میکنه ... دیگه یاد گرفته گریه کنه ... گریه میکنه که زخم نشه ...یا کمتر زخم شه ... هر شب ... گریه میکنه و با من حرف میزنه ... ولی ازم قول گرفته نگم به کسی ... ببخشید ... .!

الان ؟ نه دیگه کسی توش نیست ... فقط پر از عکسه .!.

حالا چرا انقد سوًال میپرسی ؟ چی ؟؟؟ تو ؟ نه ! فکر نکنم ... حالا چرا اینجا ؟ مگه جای دیگه ای سراغ نداری ؟ واقعأ ؟ توام ؟؟ قلب توام ؟ من فکر میکردم فقط قلب من اینجوری شکسته ... پس قلب توام ؟؟ !! من فکر میکردم فقط قلب من شکسته اینجوری ... پس نگو تو هم ... . نه .... نمیگم ... چرا ؟ چون قبول نمبکنه ... اوه ... باشه بهش میگم ولی ... 1 دقیقه واستا ...  .

اِ اِ اِ ... یه خبـــــــــــــــر ... قبــــول کـــــــــرد ... .

فقط باید یه چیزیرو بهت بگم ... ببین اگه میخوایی اون توو زندگی کنی نباید دکورشو عوض کنی .. باشه ؟ یعنی اینکه نباید  عکسارو از درو دیوارش بکنی .... اِ ؟ نه آقا ، ! خیال کردی ... هر چقدرم خوب باشی اونو با تو عوض نمیکنه ... ممکنه به مرور زمان دوستت داشته باشه ... اما در حد احترامه و یه دوست داشتن معمولی ولی ذهنش جای دیگست ...  .  آره ! آره ! میدونم .. ولی نه ! واسه ی تو اونا فقط عکسن .... ولی واسه ی اون یادِ ، خاطرست ، عشقه ، جونِ ، مرحمه ، زندگیه ... همه چیشه ... . تو رو خدا زندگیشو ازش نگیر ...

تو رو خدا زندگیمو ازم نگیرین

حالا برو ... سعی کن شادش کنی ... خنده هاش خیلی قشنگن ... بخندونش ... زندگیش خیلی عاشقانست ... بزار زندگی کنه .... عشقش خیلی جاودانه ست ... عاشقش کن ... .

نجیب باش ، مثه خودش .

 یه مشکل داره ، ندید بگیر .

اگه دیدی وابستت شد ، از پیشش نرو ... چون دیگه با عکس چسبوندن حالش خوب نمیشه ... در جا میمیره .

راستی ... اسمتو نگفتی ... چی ؟ اها . خوب برو دیگه ... خدا به همرات .




طبقه بندی: تک برگی در باد، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 اسفند 1388 توسط مونا | نظرات ()
موضوعات
پیوندهای روزانه
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوند ها
نظر سنجی
آمار سایت